نی نی بوس

داستان خاطرات پرنسس سارینای ناناز و شازده مسيحا كوچولو...

سارينا در سن ٩ ماه و ٩ روز و ٩ ساعت و ٩ دقيقه و ٩ ثانيه

اين سن آدم رو ياد چي ميندازه؟ درسته! ياد پايان دوره بارداري و زمان به دنيا اومدن ني ني.البته شما خيلي عجول بودي و تقريبا يه يك ماهي زود تشريف اوردي كه مصادف شد با روز جشن سيسمونيت و اينا(يادش بخير....چقدر زود گذشت....) حالا اون ني ني كوچول موچول مامان به اندازه زماني كه توي دل ماماني بوده و براي تموم شدن دوران شيرين انتظارش ثانيه شماري ميكرد، اومده توي اين دنيا و .... ميدونم چشم به هم بذارم ميشي ٩ ساله و برات جشن تكليف ميگيرم و بعدشم ميشي ١٩ ساله و دانشگاه و ازدواج و ....خودتم مامان ميشي، مامان بزرگ ميشي.... كه البته احتمالا من ديگه كوله بارم رو بستم و ....نميدونم چي شد ياد اين چيزا افتادم ولي سارينا جون زمان زودتر از اوني كه ف...
20 مرداد 1392

٩ ماهگيت مبارك

توت فرنگی مامان! اين ماهي كه گذشت تغييرات اساسي اي داشتي.تونستي از حالت سينه خيز كه به زور ميرفتي و دنده عقبكي،بالاخره چهار دست و پا بري و براي خودت سير و سياحت كني. ديگه به خونه جديد كاملا عادت كردي و اصلا بهونه گيري نميكني و منم با خيال راحت ميذارمت زمين و تو هم از خداخواسته ميدويي اينور و اونور و ازين اتاق به اون اتاق، هر جا باشم سريع پيدام ميكني و ميخواي از پاهام بيايي بالا تا بغلت كنم .  دستتو به هر چي گيرت بياد مثل ميز و صندلي و حتي ديوار ميگيري و روي پاهات وايميسي و بلد شدي خيلي با احتياط يكي يكي دستهاتو ول ميكني و ميشيني و البته بعضي مواقع هم كه حواست پرت ميشه يهو دستت ول ميشه و پووووووووووووخ.... آخجون کنتر...
28 تير 1392

روز اسباب کشی بدون سارینا!

ازونجایی که اسباب کشی با وجود شیطون بلایی چون شما عملا غیر ممکن بود و چون مامانمم اینجا نبود تا کمکم کنه , زن داداشم زهره جون پیشنهاد داد بری خونشون و با دختر دایی هات ساره و ثنا بازی کنی. این هم داستان دو روز مهمونیت خونه ثنا کوچولو: از زبان دختردایی جونت ثنا: چند روز پيش كه مامانى سارينا  مى خواست اسباب كشى كنه،مامانى رفت سارينا نقلى دختر عمه ام رو اورد خونه ما ،واين هم ماجراهاى من وسارينا!                                                 من وسارینا در پارک بازی            ...
25 تير 1392

سارینا جونم راه افتاد,دلم به تاپ تاپ افتاد!

بالاخره انتظار ها به سر رسید.حالا شدی همون شیطون بلایی که میخواستم!خسته شدم انقدر میدیدم همینجور ثابت یه جا میشینی و مثل خانما با خودت بازی میکنی!!یا نهایت نهایت دنده عقب شاااایدم به زور سینه خیز میرفتی. ولی ولی... تقریبا ٢ هفته هست کل خونه رو میتونی متر کنی!اونم تندتر از راه رفتن من! عسلم, تو تقریبا در سن 8 ماه و نیمگی شروع کردی به چهاردست و پا رفتن.البته میدونم ذوق و شوق تو که دیگه میتونی به هر جا که میخوایی سرک بکشی از مامانی که همش باید بدووه دنبالت و مراقب باشه دست به چیزای جیزدار نزنی خیییییییلی بیشتره . اولن دوست داری همه چیز رو اول با دهنت تست کنی,از تلفن,کنترل تلویزیون,پایه میز و صندلی گرفته تا سیم بر...
19 تير 1392

٨ ماهگيت مبارك

نيناز مامان .آخه من چي بگم با اين شيطونيات.تروخدا به ماماني هم يه خرده رحم كن . دوست دارم بدونم تو وقتي هر لحظه و هر ساعت و هر جا فقط و فقط ميخوايي يكي پيشت باشه چي با خودت فكر ميكني؟! آخه فدات بشم فكر نميكني ماماني هم كار و زندگي داره؟! به خدا داره. امروز كه ميخواستم بقيه اسبابامو بچينم كلآ جنابعالي روي دست بنده بودي و اگر هم خداي نكرده براي حتي يك ثانيه ميذاشتمت زمين كه وااااااااي زمين و زمان رو به هم ميدوختي كه بغلت كنم  اينم از اسباب كشي با شما.البته خدا مادر همسري رو خير بده كه يك كمك قوي برام فرستاد وگرنه فكر كنم تا الان بايد هنوز توي اون خونه بوديم! و البته تشكر ويژه از زن داداشم زهره جون كه روز اسباب كشي و فرداش اومد و زحم...
28 خرداد 1392

اسباب كشي

ساريناي مامان.ماماني از امروز تصميم گرفته وسايلشو جمع كنه.آخه اسباب كشي داريم به يه خونه بزرگتر. منم میخوام کمک کنم خب خب اینجا که دیگه چیزی نیست بریم سراغ بعدی شما هم ديگه كم كم داري راه ميافتي و خيلي سخته با تو وسايلمو جمع كنم .البته خانم براتي رو وردستم اوردم ولي خب يكي كلا بايد بياد از تو پذيرايي كنه.   مامان بزرگت و بابابزرگتم كه امشب رففففففففففتن پيش دايي ايمان و من رو با كوله باري از دلتنگي تنها گذاشتن(جاشون سبز).هر چند ميدونم اونا بيشتر دلتنگ ميشن.با اين حالل من كه از الان دلم براشون تنگ شده ولي ميدونم تا چشم به هم بذارم ميان پيشم. پس ببين عزيزم تو كه الان ماماني پيشته رو قدر ب...
23 خرداد 1392

عروسک من

عروسک قشنگم.این عکس که با لباس عروسکت ازت انداختم رو گذاشتم تا ببینی چقدر کوچولو بودی و مامانی و بابایی چقدر برات زحمت کشیدن تا تو اینقدی شدی. اینم از شیطنتات که وقتی توی تاپت میذارمت دیگه غیر قابل کنترل میشی و هی بالا پایین میپری چند روز پیش هم به مناسبت گودبای پارتی مامان صدیقه و باباجون برای اولین بار بردیمت بلندترین برج ایران(همون برج میلاد خودمون) بابایی انقدر منو نچلون بابا تااااااتی تااااااااتی تااااااتی یادگاری با مامان صدیقه و باباجون بذار خوب نگاتون کنم چون دلم براتون خیلی تنگ میشه ایشالا سفرتون به سلامت.سلام ما رو هم به دایی ایمان برسونید. (مامانی داداشیشو ٥ ساله ندی...
10 خرداد 1392

سفر شمال

عسلی مامان.چند روز پیش بردیمت رامسر،دریا.هوا بد نبود ولی نمیشد رفت توی آب و تو همینطور لب ساحل بازی کردی. هورررررررررررررا دریا بعدش سوار تلکابین شدیم و رفتیم رو ابرا اینم منظره تماشایی اون بالا تو هم که خوش ذوق... قاااااام قاااااام بییییییییب  بای بای تا سفر بعدی ...
8 خرداد 1392

٧ ماهگيت مبارك

ساريناي مامان.چقدر شيرين شدي عسلم.وقتي ميخوابي،وقتي چيزي ميخوري، وقتي حموم ميبرمت،وقتي بازي ميكني...خلاصه توي هر حالتي كه هستي،فقط بايد خوردت بايد بگم برات كه تقريبا ٦ ماه و نيمت بود كه دوباره دوتا از مرواريداي سفيدت اين دفعه بالايي ها جونه زدن و دالي كردن .البته اين دفعه يه كوچولو ناراحتي كردي كه وقتي بهت دندونيت رو ميدادم آروم ميشدي. هر چي رو ميبيني ميخواي امتحان كني ببيني چه مزه ايه. از كنترلي تلويزيون و گوشي تلفن كه عاشقشي گرفته تا انگشتاي پات!  وقتي برات بيبي انيشتين ميذارم با دقت ميشيني و حسابي روش دقيق ميشي. وقتي توي پلي جيمت بذارم مدتي كه بگذره و حوصله ات سر ره ميخواي خودتو ازعقب با سر پرت كني بيرون! &...
28 ارديبهشت 1392

اولین بازی در پارک

دخمل مامان.دیگه خانمی شدی برای خودت.دیروز سوار سه چرخه ات کردیم و برای اولین بار بردیمت تا تاب و سرسره بازی کنی. ازینکه بچه ها توی پارک بدو بدو میکردن خیلی ذوق کرده بودی.بچه ها هم هی میومدن نزدیکتو میگفتن وای چه کوچولوه , میدیش من راهش ببرم و هی میومدن دست به صورتت میزدن و میرفتن!! اینم سارینای ناناز که اولین بار در سن 6 ماه و 2 روزگی تونست مدت طولانی خودش تنهایی بشینه تازه میتونی برای مدت کمی هم وایسی   اینم فشن سارینا ...
11 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی بوس می باشد