نی نی بوس

داستان خاطرات پرنسس سارینای ناناز و شازده مسيحا كوچولو...

مادر مهربونم روزت مبارك

ساريناي عزيزم امسال با وجود تو حس زيباي مادر شدن رو تجربه كردم.حس شيريني كه تا مادر نشدي نخواهي و نخواهي فهميد.همانطور كه من قبل از اينها نفهميدم و تو با آمدنت اين لقب رو به من دادي .اميدوارم كه بتوانم لايق اسم مادر باشم و بتوانم به نحو احسنت ايفاي نقش كنم. يادم هست اولين كسي كه بعد از زايمانم ديدم مادر مهربانم بود كه دستم را ميفشاريد و همانجا بود كه تازه فهميدم مادر يعني چه و خواستم دستش را ببوسم و قدردان محبتهايش باشم.مادر عزيزم با تمام وجودم دوستت دارم.   خدايا همه مادران را در پناه خودت حفظ كن.روز همه مادرهاي مهربون مبارك و اميدوارم آرزوي مادر شدن به دل هيچكس نماند. همچنین روز معلم هم به مادر و پدر عزیز و زحمتکشم تبریک ...
11 ارديبهشت 1392

جشن دندوني

عزيزنترين عزيزانم و آرزوي آرزوهايم، مرواريدك هاي لعل نوشينت بهانه اي ساخت تا شيرينستان نگاهت و رقص شادكاميت را به تماشا بنشينيم و شكر كنيم نعمت شكرستان حضورت را به بهانه زندگي شيرين با تو بودن و زيستن و گذر عمر چشيدن. پس بزرگ شو و بزرگ شو تا ما به تماشاي تو خوش باشيم. بابا صالح ...
30 فروردين 1392

٦ ماهگیت مبارک

بالاخره ٦ ماهت تموم شد و مامانی دیگه نمیخواد نگران این باشه که اگه نبود تو بدون غذا بمونی.آخه دیگه میتونی غذای کمکی بخوری اول از فرنی آرد برنج که خودم برات درست کردم شروع کردم.بعدشم حریره بادوم و بعدشم سووووووووپ.البته من فرنی رو کم شکر میگیرم که مثل اینکه زیادم خوشت نمیاد  .ولی خب دیگه نمیتونی که تا ابد شیر مامانی رو بخوری آخه نانازم .(با موز درست میکنم دوست داری) توی این ماه میتونی بدون کمک برای یک دقیقه ای بشینی. خیلی خنده رو و خوشرو هستی و همه بهت میگن مهربون و خوش اخلاق انقدر شیطون شدی که نمیشه توی بغل نگهت داشت و همش میخوایی خودتو پرت کنی اینور و اونور خیلی به مامانی وابسته شدی و اگه از جلوت رد شم ...
28 فروردين 1392

مرواريد كوچولو خوش اومدي

تقريبا دو ماه بود كه همش آب دهانت ميومد،انقدر كه مجبور شديم برات پيشبند ببنديم.يكي ميگفت براي اينه كه فك سفت ميشه.يكي ميگفت دندون ميخواد در بياد...خلاصه ما هم دلمونو خوش كرديم به اين چيزا گذشت و گذشت تا اينكه الان دو شبه همش نصف شب از خواب ميپري و دستت رو به سرت و گوشات ميمالي.من فكر ميكردم نكنه گرمت شده يا دلت درد ميكنه. اين هم گذشت تا اينكه ديروز ديدم گرسنته ولي شير نميخوري! خيلي برام عجيب بود،گفتم شايد شير من بدمزه شده و يا شايد دهنت جوش زده،براي همين مجبور بودم موقع شير خوردن پسونك بذارم دهنت و سريع درش بيارم و همون لحظه شيرت بدم اين هم گذشت و امروز صبح ديدم وقتي شير ميخوري دردم مياد!يهو با خودم گفتم وااااااي نكنه دندون؟ بللللل...
21 فروردين 1392

اولين سفرت(سفرنامه)

نميدونستيم خوش سفري يا بد سفر.براي همين تصميم گرفتيم اولين سفرتو يه جاي نزديك بريم تا كمتر توي ماشين باشي.از طبيعت و آرامش بسطام هم زياد شنيده بوديم.بنابرين تصميم گرفتيم اولين سفرتو به اتفاق مامان صديقه و باباجون و دايي اميرت اينا بريم بسطااااااام. صبح ساعت ٨/٥ راه افتاديم به سمت شاهرود... تا سوار ماشين شديم شما خوابت برد و فقط موقع شير خوردن بيدار میشدی و دوباره لالا که البته تکون ماشین بهترین لالایی برات بود اولین هتلی که رفتی هتل چهانگردی بسطام اتاق ١٠٣ بود و اینم سفره هفت سینش اولین اثر تاریخی که دیدی مقبره بایزید بسطامی بود.عجب آسمون آبی داشت.واقعا نورش چشم رو میزد. موقع سال تحویل تصمیم گرفتیم یه جا...
19 فروردين 1392

٥ ماهگيت مبارك  (مصادف با اولين بهار زندگيت)

همه وجود مامان.٥ ماه با خنده هات خنديدم،با گريه هات گريه كردم،وقتي ميخوابيدي ميخوابيدم و موقع بيداريتم نگاهمون در هم گره ميخورد...و چه شييييييرين توي اين ماه ياد گرفتي وقتي روي سينه ميذارمت چند سانت! جلو بيايي.پشتتو عين حلزون مياري بالا و خودتو ميدي جلو وقتي هم به پشت ميذاريمت كمرتو مياري بالا و پل ميزني! بعضي موقع هام كه بازيت ميگيره ١٠ بار هي پشت هم پل ميزني و ما هم كلي ميخنديم. یاد گرفتی پاهاتو سفت میکنی و اگه صاف نگهت داریم وایسی. اگه كسي هم كه نميشناسي بهت نزديك شه اول بهش ميخندي و بعد كه ديدي برات نا آشناست ميزني زيييييير گريه.  وقتي روي زمين ميذارمت ياد گرفتي انقدر پاهاتو مياري بالا و پايين كه راحت ٣٦٠ در...
28 اسفند 1391

داستان ماجراجویی سارینا

بهار بود و همه جا سرسبز.نسیم ملایمی هم میومد و جون میداد برای گردش و هواکردن بادبادک بعد از بادبادک بازی هی اصرار کردی حالا بادکنک حالا بادکنک.منم وقتی همه بادکنک هارو بهت دادم یهو رفتی هوااااا .ازین خونه به اون خونه... همینجور باد بردت تا اینکه رسیدی به یه جنگل .میخواستی ماهی بگیری که من بهت گفتم اینجا فقط برکه داره بیا ببرمت جایی که بتونی ماهیگیری کنی برای همین بردمت دریا...که البته یه نهنگ گرسنه دنبالت کرد و تو هم خیلی ترسیدی قایق به دست باد سپرده شد.رفت و رفت تا رسید به جزیره بودایی ها جای مخوف و ترسناکی بود برای همین سوار بر اسب سپید شدی و اونجا رو با سرعت هرچه بیشتر ترک کردی وتازه یادت افتاد...
14 اسفند 1391

٤ ماهگيت مبارك

مهربون مامان.٤ ماهتم تموم شدي رفتي توي ٥ ماه اول اين ماه يه اتفاق جالب افتاد.صبح كه از خواب پاشدي و شير خواستي وقتي من اومدم كه آماده شم بهت شير بدم در يك چشم بهم زدم ديدم نيستي!!!!واااي خداي من!!! وقتي گشتم و پيدات كردم، غلت زده بودي و افتاده بودي بين گهواره خودت و تخت ما و لاش گير كرده بودي!خدا رحم كرد كه گهوارت چسبيده بود به تختمون! من كه اصلا باورم نميشد.آخه تازه رفته بودي توي ٤ ماه! تقريبا دو هفته هم هست كه همش آب دهنت آويزون ميشه!! و بايد برات پيشبند ببنديم تا لباست خيس نشه. وقتي روي سينه ات ميذاريم راحت گردن ميگيري و مدت زيادي توي اين حالت به راحتي ميموني. تلاش برای رسیدن به عروسکی که مامان نرگس برات اورده ...
6 اسفند 1391

مسابقه دليل ساخت وبلاگ ني ني

با دعوت سه تا از دوستاي گلم : انسيه جون مامان امير علي و الهه جون مامان ياسان و مهديه جون مامان فاطمه سادات ، توي اين مسابقه شركت داده شدم تا دليل ساخت وبلاگ براي ساريناي عزيزم رو بگم... ساخت اين وبلاگ براي ساريناي عزيزم يك بهانه اي براي ثبت لحظه به لحظه خاطرات خوب و بد زندگيشه كه در آينده اي نچندان دور در يك چشم بهم زدن همه رو يادش بياره و بدونه ماماني بابايي داشتن يه فرشته آسموني چقدر براشون مهم بوده .  من اين وبلاگو قبل از اينكه باردار بشم تصميم به ساختش كردم كه امروز هم تولد يك سالگي اين وبلاگه و ايشالا تا وقتي خود سارينا بزرگ شه و بتونه خودش اداره اش كنه ادامه ميدم.  از وقتي كه اين وبلاگو درست كردم كلي دوستاي خوب و...
25 بهمن 1391

اولین استخر

تقریبا یه ماه بود که می خواستیم ببریمت استخر ولی همش آب سرد بود تا اینکه بالاخره آب گرم گرم شد و تو رو برای اولین بار بردیم استخر . همه چیز برات جدید و جالب بود و هی اینور و اونور رو با کنجکاوی نگاه میکردی.از بین مایوهایی که مامان صدیقه برات اورده بود بالاخره یکیشو اندازت پیدا کردیم و تنت کردیم و با پوشک واترپروف و تیوپی که برات گرفته بودیم رفتیییییییییم توی آب.از همون اولش خیلی خوشت اومد و هی میخندیدی.شاید چون وقتی توی دل مامانی بودی هی با مامانی شنا میکردی و دست و پا میزدی عادت کرده بودی.چون تا گذاشتمت توی آب شروع کردی به دست و پا زدن! شاید ١٠ دقیقه هم نشد که خسته شدی و خوابت گرفت ! برای همین لباس تنت کردیم و با بابایی رفتی خ...
11 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی بوس می باشد