نی نی بوس

داستان خاطرات پرنسس سارینای ناناز و شازده مسيحا كوچولو...

مسيحا جونم دنيا اومد-خاطره زايمان

1395/1/9 18:31
نویسنده : مامان مائده
1,350 بازدید
اشتراک گذاری

مسيحا جونم.خدمتت بايد عرض كنم مامي بارداري خيلي سختي داشت،از ماه سوم همش درد كمر و پا و لگن و به خاطر پايين بودن شما،دكتر بهم استراحت مطلق داره بود به طوري كه كلاس زبانم رو كنسل كردم و تا آخرين روز بارداريم خونه نشين بودم... ولي همه دردا رو به خاطر ديدن روي ماه تو تحمل كردم تا اينكه ديگه هفته ٣٦-٣٧ بود امونم بريده شده و مشكلات بارداريم به قدري زياد شده بود كه تصميم گرفتم از دكتر درخواست زايمانمو بكنم. البته دردام يه چند شبي بود شروع شده بود و دكتر احتمال ميداد تا دو سه روز آينده زايمان داشته باشم.براي همين موافقت كرد و تاريخش رو گذاشتم ٩ فروردين مصادف با سالگرد ازدواجمون.

آماده رفتن به بيمارستان -ساعت ١٠ صبح:

خلاصه...

ساعت ١١ رفتم توي اتاق درد ولي دريغ از يه ذره درد! روي يه توپ نشوندنم و گفتن بالا پايين بپر و در همون حال آمپول فشار بهم تزريق ميكردن.بعد يك ساعت كم كم بگي نگي درداي خفيفم شروع شد كه پرستار گفت بذار معاينم كنه و در همون لحظه كيسه آبم رو پاره كرد و ديگه دردام شروع شد...

واي كه چه وحشتناك بود و غير قابل تحمل.ولي من همش ميگفتم به خاطر شازده كوچولوم بايد تحمل كنم.جوري شدم كه ديگه تحملم تموم شد و ماسك اكسيژن برام گذاشتن ولي هر چي بيشتر استفادش ميكرم احساس سرگيجگي و بي هوشي پيدا ميكرم .

دردام خيلي زياد شده بود و هر ١ دقيقه يك بار كه يهو ديدم اي دل غافل!اكسيژن تموم شد!!درخواست اكسيژن كردم كه پرستار گفت متاسفانه ما فقط يه كپسول داريم و بايد بريم پايين پرش كنيم و بياريمش!!! منو بگو داشتم شاخ درمياوردم كه يه بيمارستان خصوصي بايدچنين حرفي بزنه.توي همچين شكي بودم و درد ميكشيدم كه گفتن يكي از دستگاهها خراب شده و يه تكنسين آقا بايد بياد توي اتاق درد و درستش كنه،روسريت رو سرت كن و حجابتم رعايت كن!!!

منم آماده شدم و آقاهه اومد تو.از درد ميخواستم جيغ بكشم كه جلوي اون مرده خجالت ميكشيدم كه بعد چند دقيقه احساس كردم بچه داره مياد و ديگه نتونستم تحمل كنم و جيييييييييغ بنفشي كشيدم كه بچه داره مياد كه همه ريختن توي اتاق و مرده هم دو تا پا داشت دوتاي ديگه قرض كرد و الفرار!! منو سريع بردن اتاق زايمان و كمتر از چند دقيقه آقا مسيحاي خوشگل و ناز ما رو گذاشتن روي شكمم. واي كه چه حس قشنگ و زيبايي بود...براي همه دعا كردم به خصوص كسايي كه در انتظار مادر شدنن...

بله شازده كوچولوي ما نهم فروردين با وزن ٢٦٥٠-قد ٤٦ ، در ساعت ١٤/٢٠ مصادف با نهمين سالگرد ازدواجمون زميني شد...

بعد از زايمانم هم مثل زايمان قبليم طاقت نياوردم حتي يه شبم بيمارستان بمونم و با وجود سرگيجه اي كه به خاطر پايين بودن فشارم داشتم تقاضاي مرخص شدن كردم. از دكتر خوبم خانم روغني زاد هم خيلي تشكر ميكنم كه سارينا و مسيحاي من رو به دنيا اورد.

 

پسندها (4)
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان محيا
30 فروردین 95 17:15
سلام دوست خوبم مبارك باشه هزار ماشا.... به اين پرنسس و شاهزاده اميدوارم خدا واست حفظشون كنه و سايتون بالاي سر اين دو تا گل باشه الههي چقدر درد كشيدي مائده جون ممنون كه تو اون لحظه به ياد همه دوستان بودي اين گلهاي قشنگ هم تقديم به سارينا و داداش گلش
مامان مائده
پاسخ
سلام ممنونم.قربون محبتت
مامان و بابا
9 اردیبهشت 95 8:40
سلام مامان ساریتا و مسیحای عزیز ، قدم مسیحاجون مبارک باشه ، خدا حفظشون کنه ، سارینا رو هم طبیعی و به همین صورت به دنیا آوردین ، کدوم بیمارستان رفتید؟
مامان مائده
پاسخ
سلام ممنونم.طبيعي بله.بيمارستان خاتم
مامان حبه قند
9 اردیبهشت 95 21:05
غشق خاله ماشاله. فکر کردم دیگه نمی نویسی . خوشحالم که همه رو نوشتی. .واقعا اینطور بارداری با وجود یه بچه دیگه سخته خدا بهتون توان داد و شما هم موفق شدین . تو اینستا دنبالتون میکنم..
مامان مائده
پاسخ
ممنونم.😘
مامان بهار
11 اردیبهشت 95 14:43
مائده جون قدم پسرجونی مبارک بازگشتتون به نی نی وبلاگ هم مبارک و افرین به همتتون
مامان مائده
پاسخ
ممنونم گلم.ايشالا كه بتونم ادامه بدم
1

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی بوس می باشد