نی نی بوس

داستان خاطرات پرنسس سارینای ناناز و شازده مسيحا كوچولو...

تولد تولد تولدت مبــــــــــــــــارک

بالاخره روز تولدت فرا رسید ...ولی... ولی تو دو شب بود که داشتی همش توی تب داغ میسوختی و به جز شیر من دیگه لب به هیچی نمیزدی.هر چی بهت استامینوفن میدادیمو پاهات و دستاتو میشستیم فایده نداشت که نداشت و تو هم همش دندوناتو بهم میسابیدی .ما هم گفتیم خب حتما از دندوناته . خلاصه روز تولد رسید و مهمونا یکی یکی میومدن ولی تو فقط گریه میکردی و تمام مدت تولد(حدود 4 ساعت) فقط روی دست من بیتابی میکردی و حتی نمیخوابیدی و حتی مجبور شدم برای اینکه راحتتر باشی لباس پری دریاییتم عوض کنم . البته منم که بیش از یک ماه مشغول تدارکات تولدت بودم و خیلی از شبام تا دیروقت بیدار مونده بودم , خیلی توی ذوقم خورده بود و واقعا نمیتونستم بفهمم چرا تو اینجوری شده...
5 آبان 1392

١ سالگيت مبارك

دقيقا ٣٦٥ روز پيش بود كه ماماني زنگ زد به مامان صديقه و گفت بدوئين بيايين ، ساريناي من بالاخره ميخواد پاهاي كوچولوشو بذاره توي اين دنيا و هنوز ٥-٦ ساعت هم نشده بود كه تو با اون گريه شيرينت همه ما رو خندوندي و از اون بالا بالا ها و آسمون ها پرواااااااز كردي و روز جشن سيسموني خودت ، اومدي پيش مامان و بابا و البته چه خوش اومدي كه با اومدنت هزاران خير و بركت اومد توي زندگيمون.... چه زود گذشت اين ١٢ ماه و باز هم خواهد زود گذشت،با خنده هات خنديدمو با گريه هات گريستم .... وقتي مشغول درست كردن ريسه ١٢ ماهت بودم و سري به عكساي گذشته زدم ياد مامان صديقه افتادم كه روز زايمانم پشت درب اتاق زايمان موقعي كه صداي منو ميشنيد برايم اشك ميريخت و دعا ميكرد....
28 مهر 1392

١١ ماهگيت مبارك

نفس مامان،ببخش اين روزا كم ميام و برات مينويسم. آخه مشغول تداركات تولد ١ سالگيتم.ميخوام برات تم .... بگيرم(البته نميگم چون مزه اش ميره، ولي عكساي اتاقشو ببيني حتما ميتونيد حدس بزني) به هر حال امسال اولين ساليه كه خدا تو رو به ما داد و منم ميخوام برات سنگ تموم بذارم. اين عكساي جديد اتاقته توي خونه جديدمون: راستش انقدر هم شيطون شدي كه نميرسم بيام به وبلاگ دوستات سر بزنم.از همينجا از همه دوستان وبلاگی عذر ميخوام و سعي ميكنم در اسرع وقت بيام پيششون راستي يه خبر.امروز رفتم كارگاه بازي و رشد و خلاقيت دوزبانه مادر و كودك ثبت نامت كردم كه ايشالا زبان انگليسيتم مثل زبان مادريت بلبل بشي (كه ميگن بهترين سن يادگيري...
28 شهريور 1392

دختر عزيزم روزت مبارك

دختر کــه بـاشــی... هزار بــار هــم کــه بگـویــد : دوستـــــــــــــــــــــت دارد ! باز هــم خواهــی پـرســـی : دوستم داری ؟ و تـه دلـــــــــت همیشــه خواهــد لرزید ! دختــر کــه بـاشــی هــرچقــدرهــم کـه زیبا بـاشــی نگران زیبـــاترهایــی میشــوی کـه شایــد عاشــقش شوند ! هــر وقت کــه صدایت میکند: خوشــــ♥ـــــگلم خــدا را شکــر میکنــی کــه درچشمــان او زیبایــی ! دســـــــت خـودت نیست! دختر کــه بـاشــی همـــه ی دیوانگی هــای عالــم را بـــــــــلدی ... اینم کادوی مامانی به مناسبت اولین سال دختر شدنت ...
15 شهريور 1392

بلاچه!

عاشق باز و بسته کردن در هستی.البته قبلش حسااابی همه جا رو میریزی به هم  اینا که جاش اینجا نیست مامانی اینارو گذاشتی دستت رفت لای در؟ ای دخمل بلا!  کجا میری؟     اینجا هم داری بازی بساز و بنداز رو که تازه بهت یاد دادمو با هم بازی میکنیم(مامانی میسازه و تو هم میندازی )   دیگه نمیخوام توی کریر تنگ و کوچولوم بشینم   برای همین دیگه کلا با کالسکه ات اینور و اونور میریم که البته خیلی هم خوشت میاد آماده شیرجه زدنم....1....2...3..(البته مامانی دلش نیومد هولت بده توی آبا ) اینجا هم رفته بودیم پارک آب و آتش که نمیدونم چرا ازون فواره ها که مام...
9 شهريور 1392

١٠ ماهگيت مبارك

موش موشي مامان.توي اين ماه خيلي چيزاي جالب بلد شدي.باهات بازي موش و گربه ميكنم .بعضي موقع ها تو موش كوچولو ميشه و منم گربه تيز پا و ميگم بهت الان ميگيرم و ميخورمت. تو هم با همون دست و پاهاي كوچولوت تندي فرار ميكني و هي وسط راه وايميسي منو نيگا ميكني و جيغ ميزني و ميخندي و بعد دوباره آي د فرار و البته منم بعضي موقع ها موش ميشم و تو هم پيشي ملوسه و هي دنبال من چهار دست و پا ميايي. عاشق دالي موشه اي و خودت هي حالا يا با پرده و اين چيزا يا با لبه ميز و مبل و صندلي و خلاصه هر چي گيرت بياد دالي ميكني. به كتاب هم علاقمند شدي البته بيشتر دوست داري ورق بزني تا عكساشو ببيني. يه جورايي شدي ذره بين مامان و هر چيز كوچيك روي زمين...
1 شهريور 1392

سارينا در سن ٩ ماه و ٩ روز و ٩ ساعت و ٩ دقيقه و ٩ ثانيه

اين سن آدم رو ياد چي ميندازه؟ درسته! ياد پايان دوره بارداري و زمان به دنيا اومدن ني ني.البته شما خيلي عجول بودي و تقريبا يه يك ماهي زود تشريف اوردي كه مصادف شد با روز جشن سيسمونيت و اينا(يادش بخير....چقدر زود گذشت....) حالا اون ني ني كوچول موچول مامان به اندازه زماني كه توي دل ماماني بوده و براي تموم شدن دوران شيرين انتظارش ثانيه شماري ميكرد، اومده توي اين دنيا و .... ميدونم چشم به هم بذارم ميشي ٩ ساله و برات جشن تكليف ميگيرم و بعدشم ميشي ١٩ ساله و دانشگاه و ازدواج و ....خودتم مامان ميشي، مامان بزرگ ميشي.... كه البته احتمالا من ديگه كوله بارم رو بستم و ....نميدونم چي شد ياد اين چيزا افتادم ولي سارينا جون زمان زودتر از اوني كه ف...
20 مرداد 1392

٩ ماهگيت مبارك

توت فرنگی مامان! اين ماهي كه گذشت تغييرات اساسي اي داشتي.تونستي از حالت سينه خيز كه به زور ميرفتي و دنده عقبكي،بالاخره چهار دست و پا بري و براي خودت سير و سياحت كني. ديگه به خونه جديد كاملا عادت كردي و اصلا بهونه گيري نميكني و منم با خيال راحت ميذارمت زمين و تو هم از خداخواسته ميدويي اينور و اونور و ازين اتاق به اون اتاق، هر جا باشم سريع پيدام ميكني و ميخواي از پاهام بيايي بالا تا بغلت كنم .  دستتو به هر چي گيرت بياد مثل ميز و صندلي و حتي ديوار ميگيري و روي پاهات وايميسي و بلد شدي خيلي با احتياط يكي يكي دستهاتو ول ميكني و ميشيني و البته بعضي مواقع هم كه حواست پرت ميشه يهو دستت ول ميشه و پووووووووووووخ.... آخجون کنتر...
28 تير 1392

روز اسباب کشی بدون سارینا!

ازونجایی که اسباب کشی با وجود شیطون بلایی چون شما عملا غیر ممکن بود و چون مامانمم اینجا نبود تا کمکم کنه , زن داداشم زهره جون پیشنهاد داد بری خونشون و با دختر دایی هات ساره و ثنا بازی کنی. این هم داستان دو روز مهمونیت خونه ثنا کوچولو: از زبان دختردایی جونت ثنا: چند روز پيش كه مامانى سارينا  مى خواست اسباب كشى كنه،مامانى رفت سارينا نقلى دختر عمه ام رو اورد خونه ما ،واين هم ماجراهاى من وسارينا!                                                 من وسارینا در پارک بازی            ...
25 تير 1392

سارینا جونم راه افتاد,دلم به تاپ تاپ افتاد!

بالاخره انتظار ها به سر رسید.حالا شدی همون شیطون بلایی که میخواستم!خسته شدم انقدر میدیدم همینجور ثابت یه جا میشینی و مثل خانما با خودت بازی میکنی!!یا نهایت نهایت دنده عقب شاااایدم به زور سینه خیز میرفتی. ولی ولی... تقریبا ٢ هفته هست کل خونه رو میتونی متر کنی!اونم تندتر از راه رفتن من! عسلم, تو تقریبا در سن 8 ماه و نیمگی شروع کردی به چهاردست و پا رفتن.البته میدونم ذوق و شوق تو که دیگه میتونی به هر جا که میخوایی سرک بکشی از مامانی که همش باید بدووه دنبالت و مراقب باشه دست به چیزای جیزدار نزنی خیییییییلی بیشتره . اولن دوست داری همه چیز رو اول با دهنت تست کنی,از تلفن,کنترل تلویزیون,پایه میز و صندلی گرفته تا سیم بر...
19 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی بوس می باشد