نی نی بوس

داستان خاطرات پرنسس سارينا و شازده مسيحا

پایان ترم دوم کارگاه دوزبانه کودک و مادر

دیدی عسلم چه زود گذشت؟ ترم دومتم با موفقیت به پایان رسوندوی و کلی چیز های جدید و جالب یاد گرفتی و یه عالمه دوست جدید پیدا کردی و کلی شعر خوندی و زدی و رقصیدی!! خیلی از دوستای وبلاگیت درخواست کرده بودن که راجه به برنامه کلاسات توضیحات بیشتری بدم.ینم بازی ها و فعالیت های کلاسیت: تمرین ضربه زدن توپ با پا (kick the ball) مهارت راه رفتن روی سطح باریک اینجا انقدر ازین چوبه خوشت اومده بود که همونجا وایساده بودی و از جات تکون نمیخوردی آخ جون شیرینی! اینجا برات خمیر بازی اوردن ولی خوردنی بودن!(برای بچه های زیر سه سال خودشون به یه آشپز سفارش خمیر داده بودن که بعد از سه روز هم سفت میشد و باید مینداختنشون دور) ...
21 بهمن 1392

١٥ ماهگيت مبارك

گوگولي مگولي شيرين عسل مامان! توي اين ماه خدارو شكر غذا خوردنت خيلي بهتر شده .ولي همچنان محال ممكنه كسي بتونه حتي يه قاشق بهت غذا بده! و فقط و فقط خودت بايد بخوري حالا شده با قاشق، با دست .هر جوري هست فقط خودت و خودت. یعنی زبونم چه رنگی شده؟؟؟ بعد از اینکه چیزی میخوری شروع میکنی به آواز سر دادن... آآآآآآآآآآآآآ اینم عکس همین لحظته (ظهر بردمت کارگاه کودک و مادر و دیگه بعدش نخوابیدی و از ٩ صبح بیدار بودی و الان که اومدم بهت شام بدم اینجوری کم کم چشمات خمار شد و خوابت برد!!!) سارینا و دختر عموش فاطمه جون: عاشق این کامیونی شدی که باباجون مهربونت برات خریده این کالسکه و نی نی توشم خیلی د...
28 دی 1392

سارینا آیپد باز حرفه ای شده!

یادمه زمان ما وقتی میخواستیم بازی کنیم میرفتیم با بچه های فامیل خاله بازی و دکتر بازی و یا با نخود و لوبیا دبلنا و این چیزا بازی میکردیم یا با داداشام رادار بازی و زو و لی لی ...و یا نهایتش یه آتاری و پلی استیشن. ولی بچه های نسل الان کمتر از آیپد رو راضی نیستند!!یعنی اینی که میگم اغراق نمیکنما! تقریبا یک هفته هست که شما دخملی خوشگل ما فکر کردی آیپد من مال توئه و من دارم از آیپد تو استفاده میکنم و تازه باید ازت اجازه بگیرم!! یعنی فکر کنید دیگه چک کردن ایمیل و اینترنت گردی و وبلاگ نویسی با آیپد دیگه تعطیل به محض نشستن پای آیپد جیــــــــــــــغ خانم میره هوا که این مال منه و من میخوام بازی کنم.هر چی میگم my turn ولی فایده ای...
23 دی 1392

دخترم دیگه بزرگ شده!!

الان تقریبا دو ماهه که هر هفته میبریمت شهربازی(بولینگ عبدو). ولی همونطور که قبلا گفتم وقتی سوار دستگاه میکنیمت تا شروع میکنه به حرکت, میترسی و میخوایی بیایی بیرون. ولی... ولی ایندفعه که بردیمت همینجور که طبق معمول سوار بازی کردیمت و روشنش نکردیم که نترسی, یهو دستگاه خودش شروع کرد به روشن شدن و آهنگ زدن!!! که ما هم در کمال تعجب برای اولین بار دیدیم خوشت اومد!! یعنی من داشتم از خوشحالی میمردم! آخه تو که نمیدونی برای یه مادری که خودش ترن و رنجر و سورتمه سوار میشه و اون بالا دست میزنه و سوت,چقدر ناراحت کننده است که بچه اش از یه ماشین بازی که درجا حرکت میکنه بترسه!! بگذریم... بعد از اینکه از اون بازی خوشت اومد,دیگه تا تونستیم سوار تک ...
13 دی 1392

عکس های آتلیه 1 سالگیت

عزیزم بعد از تولد ١ سالگیت رفتیم آتلیه سها (که شنیده بودیم خیلی تنوع دکور داره) تو اونجا خییییییلی دخمل خوبی بودی و تا می تونستی شیطونی کردی و خوشبختانه با آقای عکاس خیلی میونه خوبی پیدا کرده بودی (هی برات آهنگ میذاشت و تو هم هی دس دسی میکردی ) و خدارو شکر تونستیم در دو تایم ٣ ساعته (٦ ساعت) حسابی عکسای خوشگل مشگل بگیریم. راستی تا میتونستیم دکور های متفاوت انتخاب کردیم که برات یادگاری بمونه. من که خودم عاشق این عکس اولی هستم این از سفره هفت سین که البته شمع هاشو انقدر زدی بهم که شکست! و سیبش هم فکر کردی خوراکیه و داشتی میخوردی!  وقتی آقای عکاس موزیک میذاشت تو این شکلی میشدی: دکور تولدتو با همون ریس...
1 دی 1392

١٤ ماهگيت مبارك-یلدات مبارک

نفسم،عمرم،دختر شيطون و بلاي نازم دومین یلدات مبارک. امسال شب یلدا همه فامیل دور هم جمع بودیم و فقط نقل مجلس کم بود که شما اومدی وسط! اینو دست بزن , اونو دست بزن , دستمال کاغذی بردار , پاره کن ,بریز هوا ,هورا بکش , میوه از روی میز بردار و به بقیه بده...   اینجا هم داری سرک میکشی کسی حواسش نباشه دست به وسایل میز بزنی ولی من همش دنبالت بودم و البته خییییییلی هم خسته شدم اونجا هم هی میگفتی ماما ماما بعد یه ثانیه بعد میگفتی بابا بابا.بابایی هم میگفت بگو بابا بگو بابا و تو دوباره میگفتی ماما ماما و همه می خندیدیم . اینم عکس یادگاری با بابا جون و همه نوه هاش:   حالا بذار از شیطنتات بگم: انق...
30 آذر 1392

کارگاه دوزبانه کودک و مادر

ماجرا از اونجایی شروع شد که وقتی تابستون داشت تموم می شد و نزدیک اول مهر شده بود و بازگشایی مدارس با خودم گفتم بذارمت مهد کودک تا هم یه خرده از این وابستگی به من در بیای و هم با دوستای همسن و سال خودت معاشرت کنی و محیطت غیر از محیط تکراری خونه بشه. ولی مهد کودکا معمولا از ٣ سالگی بچه ها رو قبول میکردن.  جایی که مناسب سن تو بود کارگاه کودک و مادر بود.بنابرین همینجور که دنبال یه جای خوب میگشتم چشمم خورد به کارگاه دوزبانه.با خودم گفتم یعنی میشه سارینای منم بتونه به دو زبان صحبت کنه؟ خلاصه... رفتم توی سایتش: که دیدم توش نوشته: "کودکان، به دلیل توانایی های ذاتی ذهنشان، قادر به فراگیری حتی بیش از دو زبان از بدو تولد می...
11 آذر 1392

١٣ ماهگيت مبارك

از كجا بگم؟ از اون روزي كه راه افتادي؟ بله...دقيقا داستان ما با ساريناي شيطون بلا( كه مثل بچگي هاي مامانش از ديوار راست هم بالا ميرفت) از موقعي شروع شد كه شما شروع كردي به راه افتادن!!! ماماني خيلي خوش خيال بود وقتي كه اولين بار شروع كردي به چهار دست و پا رفتن و فكر مي كرد سختي تو از اونموقع شروع شده ولي... حالا كه روي پاهاي كوچولوت قدم برميداري از فكري كه قبلا ميكردم خندم ميگيره!!! يعني يك دقيقه هم تو نبايد آروم و قرار داشته باشي ؟؟ آخه دخمل خوب!! يه خرده استراحت كن،خستگي در كن!! ازين مبل بالا ميري،ميپري روي مبل كناريش،از كوسن مبل مثل صخره نوردا بالا ميري تا برسي به كار مورد علاقت يعني خاموشو روشن كردن چراغا.بعد جيغ ميكشي و دوباره خود...
28 آبان 1392

اولین کوتاهی سر!

سارینا جونم.آخه این چه وضع موهای پریشونته!!!گله سر میزنم حتی شده موهاتو باهاش بکنی سعی میکنی از موهات جداش کنی!تل میزنم برات یک ثانیه نشده پرت میشه وسط اتاق!موهاتو شونه میکنم و کنار میزنم انقدر ورجه وورجه میکنه که دوباره میاد توی چشات!... میدونی که مامانی عااااااشق موی بلنده و موهاتو از وقتی که پاتو گذاشتی توی این دنیا کوتاه نکرده ولی... ولی گفتم بذار یه خورده ازین نامرتبی و ژولیدگی در بیاد.البته سر تولدت انقدر سرم شلوغ بود که وقت نشد.بنابرین چون میدونستم معمولا دیر با محیط جدید آشنا میشی تصمیم گرفتم به جای بردنت به آرایشگاه یه آرایشگر پیدا کنم که توی خونه راحت و بدون دردسر موهاتو کوتاه کنه.  که البته...اول مثل خاااانما نشستی توی...
17 آبان 1392

تولد تولد تولدت مبــــــــــــــــارک

بالاخره روز تولدت فرا رسید ...ولی... ولی تو دو شب بود که داشتی همش توی تب داغ میسوختی و به جز شیر من دیگه لب به هیچی نمیزدی.هر چی بهت استامینوفن میدادیمو پاهات و دستاتو میشستیم فایده نداشت که نداشت و تو هم همش دندوناتو بهم میسابیدی .ما هم گفتیم خب حتما از دندوناته . خلاصه روز تولد رسید و مهمونا یکی یکی میومدن ولی تو فقط گریه میکردی و تمام مدت تولد(حدود 4 ساعت) فقط روی دست من بیتابی میکردی و حتی نمیخوابیدی و حتی مجبور شدم برای اینکه راحتتر باشی لباس پری دریاییتم عوض کنم . البته منم که بیش از یک ماه مشغول تدارکات تولدت بودم و خیلی از شبام تا دیروقت بیدار مونده بودم , خیلی توی ذوقم خورده بود و واقعا نمیتونستم بفهمم چرا تو اینجوری شده...
5 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی بوس می باشد